خونه جدیدم

آدرس جدید من:

http://takzang58.blogspot.com/

حالا چطوری این همه پستو ببرم اونور؟

تا دیروز که نمیتونستیم بیایم این تو! امروزم صاف صاف تو چشم ما نیگا میکنن میگن هیچ کامنتی نداری! حتا یه دونه!!!!

کاسه کوزه رو باس جمع کرد رفت یه جا دیگه. ته ته احترام به ملتن به خدا........... 

مدیر

امروز مدیر پروژه جدید رسمن شروع به کار کرد. اولین کارش هم آشنایی با سی آر پی بود، جایی برای انجام مکاتبات داخلی شرکت. اولین کار هم مربوط به من بود. واحد فنی نامه ای زده بود که گفتم باید برای مدیر پروژه بفرستن تا کارا از طریق اون انجام بشه. عین نامه برای مدیر ارسال شده بود. بالا سرش رفته بودم و کمی از نحوه کار با این نرم افزار براش توضیح دادم و گفتم "اگه قبول داری اینکار بشه برام بنویس." اون وسطم با دو عنوان "ملاحظه شود" و "اقدام شود" آشناش کردم. اصلنم یادم نبود چه جور آدمیه و چقدر دوست داره کمتر فعالیت کنه و چقدر حال میکنه مدیر گونه صحبت کنه! وقتی گفتم بنویس، درحالیکه چشماش برق میزد گفت "نه، این بهتره!" و رو "اقدام شود" کلیک کرد و تو صندلیش فرو رفت!

مجبور شدم برای لحظه ای از صندلی بکشمش بیرون! "اگه فقط بزنین اقدام شود من نمیتونم اقدامی انجام بدم! باید رو دکمه ارسال کلیک کنین!" 

مالیات

"موهبت مالیات، ورود به دروازه استقلال اقتصادیست!"

به جون خودم، اینا بر میدارن جای کلمه های توی حدیثا و سخن بزرگونو با مالیات و مسایل مربوطه عوض میکنن و میزنن به در و دیوار! فکر کردن من نمیفهمم

تازه فکر کردن ما نمیفهمیم امسال چرا اینقدر بیشتر عشق مالیات شدین که حتا اداره مالیات رو اون دو روز، تعطیل نکردین. هااااا پول لازم دارین، به اسم مالیات میخواین از ملت بستونین!

تازه شما فکر کن ملت مالیات بیشتر بدن، بعد برن مثلن تو بیمارستان و به سبک این فیلم خارجیا بگن ما مالیات دادیم، باید ال کنین و بل کنین... همونجا همچین گِرَشون بزنن که حال کنن!

بی ربط نوشت:

فرهنگ در حال رشد: وقتی از کسی میخوای وظیفشو انجام بده، یه جوری بخواه که حس کنه داری ازش میخوای لطف کنه، بزرگواری کنه و منت سرت بذاره، مشکلتو حل کنه!

- امروز عین خر کار کردیم! شنبه ممیزی داریم. شنبه امتحان دارم. شنبه کلی مشق دارم. الان همینجوری، عین سوسکی که مستقیم هدف پیف پاف قرار گرفته، منگول نشستم واسه خودم و فقط گیج گیج میخورم!

- یه چیز بود که میخواستم بنویسم، اما هیچی ازش یادم نمونده! خیلی این اتفاق میفته. اتفاق میفته که مطلبی به ذهنم میرسه برای نوشتن. اما بعد یا یادم میره یا اونجوری که تو ذهنم پرورونده بودمش نمیشینه رو صفحه، پس بی خیالش میشم!

امروز بعد از یه جلسه غیبت رفتم سر کلاس. موضوع .............................

بی خیال! حوصله نوشتن ندارم

ترس

حال کردم! زن یعنی این! کارو یه سره کرد! خوشم اومد!

دیشب یه فیلم دیدم تا ده دقیقه به یک. یه زن و شوهر بودن که تو راه جاده رو عوضی میرن! عین روانیِ هیچکاک، سر از یه متل قدیمی و متروک در میارن و تصمیم میگیرن شب اونجا بمونن. بعد از یه مدتی میفهمن که صاحب متل دو نفرو اجیر کرده که ماسک زده، یهو میان تو این اتاق و مسافرایی که ساکن اتاق میشن رو بعد از شکنجه میکشن! تمام مدتم ازشون فیلم میگیرن و بعد این فیلما رو میفروشن! چند تا از فیلمای قدیمی رو هم تو اتاق میذارن که مسافرا قشنگ زهره ترک شن! خلاصه بعد از اینکه تمام شب مردِ ماجرا به زن قول میداد از اینجا فرار میکنیم و نجاتت میدم و هی از اینور بردش اونور و هی اوردش اینور و از تونل ردش کرد و مجبورش کرد از بین موشا رد شه و تازه جیغم نکشه! و بعد از یه تماس نصفه نیمه با پلیس و اومدن یه پلیس پیر و تپل مپل و مرحوم شدنش، تنها کار مفیدی که انجام داد این بود که قبل از چاقو خوردنش زنو یه جا قایم کرد! زنِ ماجرا هم که قول داده بود جیغ نکشه، بعد از اینکه یه نموره اشک ریخت، رفت یه گوشه تخت خوابید تا خودِ صبح! بعد پا شد و خواست بیاد بالا سرِ شوهرش که یکی از اون مردا رو دید و مجبور شد فرار کنه. ولی نه به سَبک جناب شوهر! در عرض ۵ دقیقه هر سه تا مرد خبیث ماجرا رو کشت! ها بعله! اصلنم شوخی نداشت!

حالا از این طرفم من که وقتی میترسم میخندم! تمام مدت نیشم تا پس سرم باز بود، اینجوری

همین شکلی به مامان گفتم "فیلمش ترسناکه!" و دهنم داشت جر میخورد وقتی دوباره خواستم تاکید کنم که "خیلی ترسناکه!" بعد وسط فیلمم هی رفتم آب خوردم و رفتم دستشویی و دیدم بعله، وارد مرحله هفتگی! شدم و اول رفتم مهمات اوردم و برگشتم توالت و یادم افتاد باید لباس عوض کنم و دوباره رفتم لباس اوردم و رفتم دستشویی و بعد رفتم تو حموم لباسو شستم و باز اومدم قرص خوردم! همه اینا رو چجوری انجام دادم؟ نیشم باز بود از ترس! چون میخواستم صحنه های فیلمو از دست ندم داشتم میدویدم! چون نمیخواستم سر و صدا کنم رو پنجه پا میدویدم! فکر کنم از سر هیجان و عجله بود که تمام مدت دویدنم دستامو تو هوا میچرخوندم! یعنی تصور کن یکی با نیش باز، در حالیکه شلنگ تخته میندازه، رو پنجه پا بدوه و از هال بپره تو آشپزخونه و بعد دستشویی، اتاق، دستشویی، اتاق، دستشویی، حموم، هال، آشپرخونه، هال!

توضیح: از فیلم ترسناکی خوشم میاد که یکی دنبالت کنه، یا اصلن حس میکنی یکی دنبالته. ترسشو حس کردی؟ من داشتم! شب، موقع خواب حس کردم کسی پشت سرم وایساده! از ترس نمیتونستم برگردم! انگار دوخته بودنم به زمین! هیچ کس نبودا، ولی من نفسشو حس میکردم، سفیدیِ چشماشو تو تاریکی میدیدم! وایساده بود و بی هیچ حرف و حرکتی زل زده بود به من! ترس یعنی این! نه اینکه فکر میکنن هرچی خون بیشتری تو فیلم باشه ترسناکتره! از این جهت اول فیلم خیلی خیلی بهتر بود!

دعا

خواستم چیزی بنویسم براشون ولی نتونستم! خودتون اینجا رو بخونین و برای سوژین دعا کنین.

آرامش

دیشب یه خواب جالب دیدم. با چند نفر تو یه رودخونه بودیم، سوار قایق. آدما رو یادم نیست. حتا یادم نیست غریبه بودن یا آشنا، ولی بودن! رودخونه همه حالتی داشت، کم عمق با سنگ ریزه های خیلی قشنگ، کَفِش، پر عمقِ آروم و پر عمقِ خروشان. دو طرفشم پر از منظره های محشر. انگار اونجا مکان ثابت بود و زمان به سرعت در حال حرکت! یه بخشی پر بود از درختای با برگای زرد و نارنجی و قرمز، یه جا پاییز بود و یه جا بهار و یه جا تابستون! فقط زمستون نداشت! از قایق اومدم پایین. جای کم عمقش بود. سرم پایین بود حالی میکردم از دیدن آب زلال و سنگای قشنگ کف رودخونه. رسیدم قسمت پر عمق و واسه خودم خوش بودم که آب با شدت چرخوندم و فرو کشیدم و ... هیجان زده بودم ولی یادمه مطمین بودم یه ذره جلوتر، قسمت پر عمق و آروم رودخونه است. مطمین بودم برای همین اصلن نگران نبودم! اون حس اطمینان و آرامش برام خیلی جالب بود.

شاید خوابم تایید حرفام بود. حرفی که به یه دوست زدم.

مامان، بابا گریه کنم؟

بعدِ ایستگاه اتوبوس از تاکسی پیاده میشم. دیدم یه زن و شوهر جوون با چهار تا بچه، ایستگاه رو قرق کردن. یه بچه تو بغل مَرده که نشسته و با زن که وایساده، بلند بلند حرف میزنه و سه تا بچه دیگه هم از سر و کول ایستگاه بالا میرن! یکیشون سه ساله است انگار، وایساده رو صندلی و دو تا دستاشو بالا گرفته. نفهمیدم چی شد و بچه واقعن میخواست چه کار کنه. فقط دیدم سر و ته داره از اون بالا میاد پایین! شاید تصور کرده بود که داره تو آب شیرجه میزنه! خلاصه که رسمنِ رسمن با مخ پخشِ زمین شد! قیافش همه درد شد و گریه و شوک. مامانش دوید و بلندش کرد. دهنشو برای یه زنجموره باز کرده بود که باباش شروع کرد به هوار کشیدن و فحش دادن! بچه به چشم بر هم زدنی همه احساس درد و گریه و شوک رو قورت داد و در همینجوری که با دو تا دستش سرشو چسبیده بود به باباش جوری نگاه کرد که "چیزی نشده که، چرا شلوغش میکنی؟!" اگه سوت زدنم بلد بود حتمن سوتم میزد!

این نشون دادن احساس، متناسب با حس بابا و مامانا رو منم تجربه کردم، پنجم ابتدایی بودم! گیر دادم من با چرخ خیاطی رو دشکی رو بدوزم. از من اصرار و از مامان انکار و... داشتم میدوختم که یهو پارچه انگار گیر کرد زیر سوزن و دیگه پرخ کار نکرد! با دست چپم جلوی پارچه رو گرفتم و با دست راست پشتو و پامم گذاشتم رو پدال! یهو پارچه با سرعت رفت جلو و دست منم باهاش. یه صدا و... دستمو محکم مشت کردم. از لای انگشتام خون میزد بیرون. یواش مشتمو باز کردم. از لای خون دیدمش. فکر کردم پوستِ دستمه که کنده شده! ولی چرا برق میزد؟ به چرخ نیگا کردم. نصف سوزن نبود... خودم سوزنو که کج شده بود از شست دستم بیرون کشیدم. مطمین بودم مامان دعوام میکنه. پس خیلی خوشحال! رفتم تو حال و با هیجان، مسرور! از اتفاق پیش آمده گفتم " سوزن رفته تو دستم!" یعنی جوری گفتم که انگار خودم از قصد اینکارو کردم که حالشو ببرم، خوشم میومد، خوشمزه بود! مامان با نگرانی گفت "چی؟ چی شده؟" نگران بود. عصبانی نبود. خیالم راحت شد. عر زدم، خونه رو گذاشتم رو سرم، کولی بازی دراوردم و....خب آخه خیالم راحت شد که عصبانی نبود!