بدون شرح!

اینجوری جواب میده؟

عکس مادران سه زندانیه آمریکایی رو دیدین؟ با اون حجاب کامل؟ مشکی و کاملاً پوشیده؟ بنظرم این حجابیه که باور دارن مورد قبول مسوولین ایرانه و پس اونجوری پوشیدن که خوشایند مقامات باشه. احتمالاً برای رسیدن به خواستشون!

آشناست این حس، نه؟ اونجوری باش که میخوان. سختم نیست، حجاب، نماز، یه سری اطلاعات دینی. وقتی برای مصاحبه مدرسه راهنمایی میرفتم میدونستم یه سوال قطعاً درباره ویدیو ازم میپرسن! و خب میدونستم چجور جوابی باید بدم که مورد قبول باشه!

داغون

یه هفته مونده به مراسم عروسی بازی و هیچ کاری نکردم، اونوقت یه روزه دچار اسهال و سرما خوردگی با هم شدم! دست به هرکاری میزنم تا خوب شم. یه لیمو آب گرفتم با سه حبه سیر و مقادیری نمک، دادم بالا! حالا چایی میخورم و عسل و بعدشم دو تا قرص سرما خوردگی! ببینیم چه شکلی میشیم.

 

امروز نزدیک بود با یکی از همکارا تصادف کنیم. ولی شانس آوردیم! از تصور مصیبتی که ممکن بود سرم بیاد میخواستم جیغ بکشم ولی برای کنترل خود دو دستی جلوی دهنمو گرفتم. طرفم جوری منو نگا کرد و سر تکون داد که یعنی "اوووهَ حالا چته؟" اعتماد به نفس! چهار تای من هیکل داره. عین ستون بتونی اون وسط وایساده بود، با اون سرعت که من میپیچیدم، اگه بهش خورده بودم رسمن منهدم میشدم، باید با خاک انداز پودرمو از رو زمین جمع میکردن!!!

بد حماقتیه اگه دست به موسوی بزنن. فقط حماقته. با دست خود، خود نابود کردنه مثل همیشه!

توضیح: محافظ ارشد موسوی بازداشت شده.

خود آزار

فکر کن آدم مستعد خواب دیدنی مثل من تا ساعت نصف شب بشینه فیلم dark water نیگا کنه که موضوعش از این قراره:

یه مادر و دختر کوچولوش به اسم سیسی میرن تو یه ساختمون ساکن میشن. بعد کلی اتفاقای عجیب، از جمله بیرون زدن آب سیاه و کثیف از در و دیوار و دوست شدن دخترک با دختری همسن و سال خودش به اسم ناتاشا که فقط خودش میدیده، میفهمن ناتاشا دختر همسایه طبقه بالا بوده که از اونجا رفتن. ولی بعد معلوم میشه که مادره ولش کرده و اونم بیکس و کار رفته پشت بوم و در مخزن آب رو باز کرده و افتاده اون تو و کسی هم نفهمیده. خلاصه جنازه رو مادر قصه پیدا میکنه. اما...اما روح ناتاشا از این مادره خوشش میاد و گیر میده باید مادر من باشی! میره تو حموم و کله سیسی رو میکنه زیر آب چون نمیخواسته این زن مادر اون باشه. مادره هم برای حفظ جون سیسی قول میده برای همیشه مادر ناتاشا باشه، و به این ترتیب میمیره!!!

حالا شما فکر کن قبلاً این فیلمو دیده بودما، ولی شوکه شدم اینجوری تموم شد. یعنی باور نمیکردم! حالام موندم چجوری برم بخوابم. از خوابی که ممکنه ببینم میترسم!

آدم دچار خود آرازی نشه، بد دردیه.

ما رفتیم...رفتیم بخوابیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین خبر

سه روز پیش، یعنی ۱۴ می، پنجاهمین سالگرد تولد لیزر بوده.

۲۵ سالم هست که تو Stone Mountain Park ایالت جورجیا اینجوری براش تولد میگیرن. عکس از سی ان ان هست و...همین دیگه! ما این مدلی اولین خبرمونو دادیم

 

توضیح: نمیخوام فقط روزنوشت باشه اینجا، بس که قویَم تو نوشتن! حس میکنم باید تازه تر باشه و با محتواتر (دوستان بی جنبه توجه داشته باشن به اون "تر"!). حالا تا ببینیم چی میشه.

پیشنهادی دارین بگین، کیه که گوش کنه

آدم خوبه انعطاف داشته باشه!

مطمئین هستید که باید ذوق زده شویم؟

 

شاید نگران کفن پوشان. دیدن هیچ رقمه بیرون نمیان، دارن یه کاری میکنن بلکم یه خبری بشه.

ولی خب من فهمیدم چه خبره. اون بندگان خدا یک کم فکر کردن، دیدن چه کاریه از خودشون مایه بذارن؟ حالا کفن تن دیگران میکنن، از نوع جدی جدیش. بهتره!

 

(میگن سر جنگ ایران و عراق، بابت تحریما، ترکیه کلی سود کرد. ما هم که کلاً همسایه دوست، پله میشیم برای ترقی بیشترشون.)

تست

وایییییییییییییی! بالاخره اولین عکس رو آپلود کردم!

کار درست!

چون قراره رد گم کنی مطلب بنویسم، اسم کافه ای که امروز رفتیمو نمیگم تا نفهمه داداششو دیدیم!

فکرِ دکتر پسند

صبح سه سوته رسیدم شرکت. چرا؟ چون خلوت بود. چرا؟ چون مراکز آموزشی تعطیل بود.

و اینگونه بود که فکر بکر، قلنبه از ذهنمان زد بیرون! چه فکری؟ کلاً درِ تمام مراکز آموزشی رو ببندن! چرا؟ الان دلیل بارونتون میکنم:

۱- همیشه امنیت داریم. چرا؟ چون برای حفظ امنیت سران فقط مراکز آموزشی رو تعطیل کردن.

۲- ترافیک کم داریم. چرا؟ چون معلومه، بر و بچ که الکی کله سحر نمیزنن بیرون.

۳- هوای پاک داریم. چرا؟ چون ترافیک کمه.

۴- همت مضاعف داریم. چرا؟ چون زودتر سر کارمون میرسیم.

۵- بر و بچ زودتر ازدواج میکنن. چرا؟ چون دلیل "من میخوام پله های ترقی رو طی کنم." رو حذف میکنیم و چون حوصلشون سر میره تو خونه.

۶- زیاد بچه میارن. چرا؟ چون حوصلشون سر میره، برای سرگرمی! (اینجا زیاد نیت مهم نیست، عمل مهمه.)

۷- فردا، پس فردا که بزرگ شدن، غصه فریبشونو نمیخوریم. چرا؟ چون دیگه نخبه نیستن که.

جون من کف کردی؟ منطقو حال کردی؟ نه، جون من!

 

پیوست: من الان خودم کف کردم. کم اوردم... فکر کن حکم اولیه اعدام بوده و شش ماه حبس. حالا شده سه سال و نیم حبس!!!!!!!!!!!!!!! یعنی خدایی یا اولی آخرِ قضاوت بوده یا دومی

خواب

خواب دیدم یه جایی هستم، مثل دخمه و پر از راهروهای باریک. یادم نیست چطور شد یه مَرده شروع کرد به دویدن و همه هم میگفتن تندتر بدو. پرید اینور و در و بست. بعد بازم یادم نیست چی شد که یه مرد دیگه هم شروع کرد به دویدن که فرار کنه از دست یکی ولی به در نرسیده یه چیزی عین برق بهش رسید و کله یارو رو برید و خون فواره زد!....

چیه؟ به جون خودم راست میگم. تو خواب دیدم!

تازه اونی که کله یارو رو بریدو فقط از پشت میدیدم، ظاهرش شبیه آدم بود. ولی نمیدونم صورتش چجوری بود یه بابایی که با سگش از آسانسور میومد بالا و با طرف چشم تو چشم شد، با سگش تبدیل شد به اسکلت!

ها؟ چیه؟ جدی میگم. خواب دیدم همه رو!

تازه تو خواب فهمیدم یارو یا فقط بعضیا رو میکشه یا بعضی وقتا آدم میکشه. تازه اصلنم نترسیدم. نمیدونم شوکه شده بودم یا کلاً نترس بودم تو خواب. ولی به هر حال عینهو شیر برای خودم تو اون راهروها میچرخیدم!

تنها نکته آشنا تو خوابم اون مرد و سگ اسکلت شده اش بودن که شبیه اسکلتای توی کارتون عروس مُرده بودن!

اونجوریم نگا نکنین، خواب بود خب. خودش اومد! شبم زیاد نخورده بودم، فیلم ترسناکم ندیده بودم و کتاب ترسناکم نخوونده بودم.

بنا به درخواست یه دوست عرض میکنیم خدمتتون که:

این خط این نشون، هر کی اینجا رو دید و فکر کرد آدما به نظرش آشنان، حتماً به ریگی به کفش خودش هست.حالا از ما گفتن بود، فردا پس فردا نیایین بگین "مَن؟ مَن؟ خودم؟" به خودتون شک که ندارین؟ 

 

توطئه

خب برای روشن شدن اذهان عمومی و همچنین رو کردن دست برخی افراد معلوم الحال میخوام از عشق اول و آخرم بنویسم!

واییییییییییییییییییییییییییییییییییی، عشق من! یادم میفته قلبم گروپ گروپ شروع میکنه به زدن (یعنی قبلاً میزدا ولی نه گروپ گروپ!) چشمام سیاهی میره و دستم رعشه میگیره و.... آب قند میخوام!

آخه چجوری توصیفش کنم؟ توصیف کردنی نیست که. باید تجربه کنی. وگرنه همینجوری که نمیفهمی من چی میگم. از آرومیش بگم؟ از ذکاوتش؟ از چی؟ آخ مجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!

 

درضمن فکر کردی نفهمیدم از این طرح مثلث عشقی برای چی خوشت اومده؟ ولت کنن میخوای هرم عشقی بسازی که منو رنگ کنی؟ فکر کردی نفهمیدم همش نقشه است برای به چنگ اوردن عشق من! ولی کور خووندی. مگه از رو جنازم رد شی!  مجیییییییییییییییییییییییییییید!

فکر کنم نوشته بودم که باور نمیکنم آدم برای یه جمله وقت نداشته باشه. شایدم ننوشته باشم، ولی مطمئینم که بهت گفته بودم. نه یه بار که بارها و بارها.

گفته بودم آدم یه چیزایی رو تو عمل میبینه، حالا تو هزاری هم بیا حرفای دیگه بزن.

از حس اینکه فقط وقتی باید باشم که تو میخوایی متنفرم. از اینکه اونجوری که تو میخوایی باید باشم و در غیر اینصورت بگی خب نباش متنفرم. اگه قراره تو خود خودت باشی و من اونچه که تو میخوایی... شرمنده، ما نیستیم!

اصلاً بیخیال. خسته ام از این همه تکرار. میدونم که به خودت نمیتونم بگم چون احتمالاً میگردی دنبال اینکه ببینی از چی عصبانیم که دارم سرِ تو خالی میکنم!

الان تو میخوایی من باشم، ولی خب حسش نیست! شاید بعداً، شاید!

حرف شنیدنی از پدر پسر مزرعه دار:

 

«هر چیزی از نازکی پاره می‌شه، جز ظلم؛ که از کلفتی! آره پسرم، آره!»

هندسه عشقی

این زن قصه ما از مثلث عشقی خوشش اومده و هی به تشکیل مثلثای جدید فکر میکنه! میخواد یه مثلث عشقیه دیگه راه بندازه که خودشم توش باشه. شما فکر کن دو تا مثلث با یه راس مشترک (اگه به بچه ها اینجوری هندسه یاد میدادنا دیگه با میخم از کلشون در نمیومد.)

عشقم عشقای قدیم، به خدااااااا!

خلاصه میخواد پای ما رو هم بکشه وسط. ولی خب ما که از این عاشق الکیا نیستیم. ما به عشقمون پایبندیم. سرمون بره عشقمون عینهو کنه سرجاش وایمیسه! ( شما آیکون دست زیر چونه و نگاه خیره به زمینو تصور کن. البته زمین کنایه از طبقه اوله! ما نگامون همینجوری دیوارو میشکافه...میخوره پس سره عشقمون، جونمون، نفسمون!) آهههههههههههههههههههههههههههههههه

 

پیوست: نتیجه روانشناسیه من نشون میده این زن با روحیه طوفانی چند شخصیتیه و تنها رفتار ثابت در این شخصیتا همین طوفانی بودنشه. چند شخصیتی بودنشم از نوع تلفنش به آدمای مختلف معلومه و اینجا هم که حال میکنه با اسمای مختلف کامنت بذاره!

امنیت

- دیروز معلوم شد امنیت تهرانو کی به خطر میندازه. خدا رو شکر نمردیمو فهمیدیم همه بدبختیمون زیر سر این بچه مدرسه ایاست. حیف که نمیشه همشونو کشت چون یهو جمیعت کم میشه زبونم لال!

- رفتم مغازه برای خرید، شد ۸۵۰ تومن. ۵۰۰۰ تومنی دادم. مغازه دار گفت "پنجایی داری؟" تو کیفمو نیگا کردم، پنجایی و صدیی و دویستیا رو رد کردم، سرمو بالا گرفتم، زل زدم تو چشمشو گفتم "نه، شرمنده!" حالا فکر کن با این عشقم، نشستم تو تاکسی که دختره بغل دستیم ۴ تا دویستی و ۶ تا صدی رو داره مرتب میکنه! نمیتونی تصور کنی چه حالی شدم؟

- خب حالا بحث شیرین داستانِ مثلث عشقی!

خیلی خوبه که بتونی از علمی که کسب میکنی استفاده کنی. بطور مثال من سر کلاس زبان یه اصطلاح یاد گرفتم که حالا میخوام تو این داستان ازش بهره ببرم و اون کلمه هم stormy relationship هست. بله! یکی از زنان داستان ما که کلاً رفتارش stormy هست، در عشقشم دچار همین حال و هوا میشه. گاهی نازی نازی میکنه و گاهی فحش میده و در و دیوار و به هم میکوبه. ولی ما که میدونیم قضیه چیه! مثلاً وقتی میشنوه پای مردِ قصه ضرب دیده وانمود میکنه ذوق مرگ شده ولی چند دقیقه نمیگذره که کمرش از این غصه میشکنه! از این به بعد که دچار طوفان شد فقط بهش لبخند میزنم!

و این داستان ادامه داره...

وااااااااااااااااااااااای خلاقیت همینجوری داره میتراود! هه هه (همراه با کمر لرزون به حالت چپ چپ، راست راست، چپ چپ، راست راست) حالا منو میفرستی پیش اون از خود راضی تا برات مُسَکن بگیرم؟ آره؟ بفرما! تازه راه افتادم. تنها راه خلاصی از این ذهن خلاق توبه است عزیزه من، توبه کن، توبه!

امروز

آدم تو یه روز میتونه دو تا حس متناقض رو تجربه کنه در حد اعلا!

از صبح هی بغض کردم، هی جلو اشک ریختنمو گرفتم، هی عصبانی شدم و هی نفرین کردم و...هی مطالب دیگران رو خوندم بابت اعداما و هی بغض کردم. هی عصبانی شدم از اینا که جون آدما براشون کشکه و مثلِ نقل و نبات نابود میکنن و عمر و جونو میگیرن. هی عصبانی شدم از اونا که نشستن بیرون گود و میگن لنگش کن. کارشون شده نشستن و اَه و پیف کردن به اونایی که دارن کاری میکنن و حرکتی انجام میدن. نشستن تا تقی به توقی میخوره میگن بیانیه بدین! بعدم هی میگن از اینجاش خوشم نیومد، این چی بود گفت، خاک بر سر ترسوش و...مَردین، بسم الله! تشریف بیارین همین کارایی که میگین رو اینجا انجام بدین. مَردَم نیستین خب بی زحمت....

این از این حس و حال زهر ماری!

و بعد...

بعد از ظهر که داستانمو نوشتم، استعدادم شکوفا شد در زمینه داستانایی با شروع عشقولانه. حالا افتادم رو دور! داستان جدید درباره یه مثلث عشقیه با یه مرد و دو زن. هنوز درباره پایانش تصمیم نگرفتم. چند حالت هست. یکی پایان خشن. یعنی یکی از رئوس مثلث میزنه یکی دیگه از رئوسو میکشه. هیجان انگیزش اینه که مرده یکی از زنا رو بکشه. ولی چون مرد قصه ما اصلاً حاضر نیست خودشو خسته کنه و کشتنم انرژی میخواد، نمیتونم این مسوولیت رو بسپارم به اون! حالا یا میشه یکی از خانوما بخاطر عشقش به مرد اون یکی رو میکشه، یا مثل فیلمای ایرانی هر دو زن بس که عاشق مرده هستن حاضر میشن با هم دیگه به خوبی و خوشی زندگی کنن.

با توجه به اینکه با یکی از بانوان قصه نون و نمک خوردیم، میذارم خودش یکی رو انتخاب کنه. میخواد از زور عشقش به مرد اون یکی رو بکشه یا حاضره بخاطرش با رقیبش زندگی کنه؟ انتخاب کن. تا فردا صبحم بیشتر وقت نداری وگرنه خودم انتخاب میکنم!

ها ها...دلم خنک شد. میشینی برای من خواب میبینی که عاشق اون پسره لوس و بی نمک شدم که فکر میکنه مدیر بدنیا اومده؟ تازه عاشقانه با هم سفرم میریم؟ حالا بکش! گهی پشت به زینو گهی زین به پشت! زودم انتخاب کن چون من الان همینجور دارم از خودم خلاقیت در میکنم، ممکنه ایده های جدید به سرم بزنه ها!

 

پیوست: خانوم با زبون بی زبونی گفتن هر جور خودم خواستم. فقط غلط دیکته ازم گرفت!

پسرت، دخترت...پَر

فکر کن تو خونت نشستی، تلفن زنگ میخوره یا شایدم زنگ در خونه، کسی میگه "خبر راسته؟ اعدام شده؟"

قطعاً خودمونم بکشیم حال اون خانوده رو نمیفهمیم!

 

حسین زمان گفته:

دارا خنده بر لب ندارد اگر چه انار دارد

سارا انار دارد ، شاید ، ولی شوق در چشمان ندارد

دارا غصه در دل دارد ، فراوان ، اگر چه انار دارد

سارا زانوی غم در بغل دارد اگر چه او هم انار دارد

هر دو گوشه ای در ماتم نشسته، بغض در گلو ، چرا که معلم دیگر جان ندارد

 

پیوست: فقط کامنتای با احساسو داشته باشین! تحت تاثیر قرار گرفتم!

4،3،2،1...1

تا حالا شده، تو ترافیک که موندی، بشینی ماشینای تک سرنشینو بشماری و بگی اگه جای چهار تا از اونا یه تاکسی بود چقدر خیابون خلوت میشد؟ شده؟....نشده؟...

عصر جمعه دل انگیز!

دارم خودمو به در و دیوار میکوبم، بالا و پایین میپرم ، هی خبر میخوونم ، پست جدید مینویسم. چرا؟ چون نمیتونم مشق زبانمو انجام بدم! آخه فکر کن باید یه داستان بنویسم از نحوه آشنایی یه زن و مرد، عاشق شدنشون، ازدواج، بچه دار شدن و بعدم جدا شدن! تازه، فکر کن خودش ۱۲ تا جملشو داده. دیگه من چی بنویسم؟ لوس! بیمزه! داستانم کجا بود؟ اونم به یه زبون دیگه!

تازه همش این نیست که. این تموم شد باید یکی دیگه هم بنویسم از یه زن و مرد که با هم آشنا میشن و هی میرن دزدی. بعدم کشته میشن!

ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
... ای وای مادرم
 
 
 شهریار

ضد تبلیغ

تو فروشگام و دو به شَکَم که تشک یوگا بگیرم یا نه. به جنسش فکر میکنم که پلاستیکیه. پلاستیکیه؟ نگا به برچسب دورش میکنم که ببینم چی نوشته. میبینم دو تا عکس انداخته، از یه آدمی که داره یوگا کار میکنه. ولی دریغ و درد از یه ملافه که طرف زیرش پهن کرده باشه، چه برسه به تشک مذکور!

بایسته ها

صبح از ترس باد خوردن و دوباره یخ کردن با آژانس اومدم. سوار که شدم راننده گفت:

- همراه دارین یا حرکت کنیم؟

- حرکت کنیم.

- امر بفرمایید، در خدمتم!

یک کم هاج و واج نگا کردم و با شک مسیر رو گفتم!

- من موسیقی کلاسیک دوست دارم. اگر بذارم اذیت نمیشین؟

- نه خواهش میکنم.

- آخه خیلی از مردم نمیپسندن. ولی من چون پسرم موزیسین هست این سبک رو دوست دارم. پسرم اونور (با دست به بیرون اشاره میکنه) هستش، آلمان!

همه این حرفا رو با لحن خیلی کلاسیکی میگه!

کوچه رو کندن. برای همین دو تا ماشین شاخ به شاخ میشن.  راننده ما میگه:

- نه نشد. مستقیم اومدی که من رد نشم؟

راننده روبرویی اشاره میکنه به جای خالی، یعنی بگیر اونور. راننده ترمز دستی رو میکشه، یعنی تکون نمیخورم! یه عابر بهش چیزی میگه، بهش غر میزنه به گمونم.

- برو بابا، برای ما پلیس شده!

دعا دعا میکنم اون یکی بیخیال شه تا اون روی سگ این یکی بالا نیومده!....شانس میارم.

بلافاصله که ماشین رد میشه میگه:

- شرمنده ام. اونطور که بایسته است خوب برخورد نکردم! (به جون خودم گفت بایسته)

غلط نکنم دو شخصیتیه. لبخند میزنم.

- خواهش میکنم.

موسیقی کلاسیک رو با صدای بلند گوش میکنه و با دستاشم موسیقی رو همراهی میکنه. به فرمون میزنه یا دستشو چپ و راست تو هوا میگردونه.

چون هیچ رقمه حاضر نیستم بهونه برای حرف زدن دستش بدم، سعی میکنم از موسیقی کلاسیک با صدای بلند لذت ببرم. تا همینجاشم به زور خودمو کنترل کردم که نخندم!

 

- دیروز غذام موند تو شرکت وقتی حالم بد شد. امروز که اومدم دیدم ظرف نشسته رو برام گذاشتن رو میز! جالب نبود اصلاً.

دنیا خیلی کوچیکه

- نمیدونم چجور سرمایی خوردم که بدنم گرم نمیشه. از تو انگار یخ کردم. بعد جالبه، دستام داغ داغن! هی میگیرم زیر آب بلکم خنک شن!

- دیشب نشستیم برای مراسم عروسی برنامه ریزی کردیم. بس که خندیدیم من دلم درد گرفته بود. عروس جان دلش میخواد هر کاری تو مراسم انجام میدیم هیجان انگیز و جالب باشه. مثلاً وقتی میگیم تو این مرحله کادو میدن، میگه "فانش کجاست؟" کلاً اسم مراسمو گذاشته "عروسی بازی".

ته حرفا به این نتیجه رسیدیم که "برنامه ریزی برای عروسی بازی" از خود "عروسی بازی" بهتره و خوبه که بازم برنامه ریزی کنیم، مزه میده!

- دیدین؟ دیدین گفتم این از فرنگ برگشته منو یاد عروس جان انداخته؟ پسر عموشه!

به این میگن دنیای کوچک.

وانمود میکنه که نیست، برای ۲ ماه!

وانمود میکنیم که نیست، کلاً!

اعتماد

امروز تو شرکت نشسته بودم که یکی اَدَم کرد. نمیشناختمش، رَدش کردم! یه خورده که گذشت مسیج زد "چرا دیکلاینم کردی؟ تو فلانی رو میشناسی؟" (شما فلانی رو بگیر اسم و فامیل خانوم خواهر!)

گفتم: شما؟

- من فلانکسکم (شما بگیر اسم و فامیل اون آقا!) و فلانی هم زنه منه!

(شما تصور کن من غش کردم از خنده.)

خلاصه اصرار اصرار که "بگو چطور و از کجا فلانی رو میشناسی؟ من فقط میخوام اینو بدونم!" 

- مشخصات زنتو از من میخوایی؟

- آخه فلان آقا یه ایمیل برای تو و خانوم من فرستاده! (شما بگیر اسم و فامیل آقای برادر!)

دوزاریم افتاد... چند روز پیش آقای برادر از ترکیه یه ایمیل کاملاً برادرانه فرستاده بود که "ما رسیدیم. مامان گفته بود رسیدین خبر بدین. اینم ما، صحیح و سالم!" این ایمیل رو هم به من و هم به خانوم خواهر زده بود. همون موقع ازش پرسیدم "جوابشو دادی؟" خانوم خواهر گفت "نه، برای من چیزی نیومده!"

چک کردم. آقای برادر اسم و فامیل خانوم خواهرو جابجا زده بود!

(شما تصور کن چشمام نزدیک بود جر بخوره!)...میشینه ایمیلای خانومشو چک میکنه. بعد همینکه اسم آقای برادرو دیده رگ گردنش قلنبه زده بیرون و خون چنان جلوی چشمشو چنان گرفته که نه دیده مطلب برای دو هم فامیلی اومده، نه مطلبو خوونده!!!! یعنی انگار اصل رو گذاشته بر اینکه خانومش با یکی رابطه داره و اونم دنبال سند میگرده!

ملت مریضن به خدا.

توضیح: نامزد هستن الان و فلانکسک معتقده فرقی نداره و مرتب میگه زنم.

سرتو بکوب به دیوار

آدم نمیدونه بخنده، تعجب کنه، جیغ بکشه، چی کار کنه!

- دو بچه كافي است يعني 40 سال ديگر نامي از ايران وجود ندارد!

این مطلب بدونه شرحه! یعنی نمیدونم چجوری بگم همه حرفا رو. الان عین اون عربم که میخواد بگه "گچ"!

 

برای اینکه شرایطم عوض شه:

فکر کن بیان صادرات لوازم آرایشی رو تحریم کنن! تصور کن چند سال بعد تو کتابای تاریخ بنویسن زنهای (از این به بعد نمیگم زنا که بحث زلزله پیش نیاد!) ایرانی برای مقابله با تحریم لوازم آرایشی.....

میخوان اژدها رو بیدار کنن

اِ وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

بازم یوگا

قبلاً انگشتای پامونو ناز میکردیم. امروز کلاً پامونو بغل کردیم، عین بغل کردن یه بچه! معلممون گفت "حالا ببینم کی مرده شستشو بوس کنه!" بعضیا اَه اَه کردن. خیلی ناراحت شدم. یعنی چی به بدنت بگی اَه. سعی کردم نذارم شستم بفهمه و غصه بخوره.

حالا از شوخی گذشته تمرینا خیلی خوبن. نمیدونم این چه گیریه که وقتی میخوای یه حرکت، بخصوص کششی، انجام بدی دیگه یادت میره نفس بکشی! این تمرینا برای نفس کشیدن و منظم کردنش خیلی خوبه. مورد بعدی منقبض کردن بدن، بخصوص گردنه، وقتی داری تمرین میکنی. اینکه حالا حواسم به بدنم هست و یاد میگیرم تحت کنترل داشته باشم اعضای بدنمو دوست دارم.