امروز یه پسره اومده بود شرکت که لندن درس خونده بود و احتمالاً مدت زیادی هم اونجا بود، چون مدام دنبال کلمات میگشت. باید کارو براش توضیح میدادم و اونم زیاد سوال میپرسید.

یاد عروس جان افتادم. لحن حرف زدنش یه جاهایی عین اون بود. یه نموره قربون عروس جانمان که رفتیم، همکار گفت خاک بر سرت! مثلاً خواهر شوهری! یادآوری کردم "تازه خواهر شوهر اعظم!"