حس دم صبح

همچنان کما، يک هفته است، و تو درگير حسها و فکراي مختلف. چرا اينقدر اتفاق بد؟ چرا همش براي ما؟ چرا آدماي خوب؟ چرا به هوش نمياد؟ يعني به هوش مياد؟ اگه به هوش اومد و اون ايست قلبي طولاني مدت و اين کماي طولاني تر تاثير منفي رو زندگيش گذاشت و تا آخر عمر اسيرش کرد چي؟....

امروز دمدماي صبح، تو خواب و بيداري يه دفعه چنان  احساس خوبي بهم دست داد و احساس آرامشي کردم که نگو! يادش افتادم و گفتن خوب ميشه، اين حس ماله اونه، حتماً خوب ميشه.... يه ذره که بهش فکر کردم گفتم شايد ميره و راحت ميشه! ولي دلم ميخواد فکر کنم حس اولم درسته!

 

ان شا الله...ان شا الله که خوب ميشه.

عجب سالي!

يعني خبر بد نشنويما.... روزمون شب نميشه!

زلزله

آرنجمو گذاشتم رو شيشه پارتيشن بين ميز خودم و همکار و داريم صحبت ميکنيم، که يهو حس ميکنم شيشه زير دستم بدجوري تکون خورد! دارم با خودم کلنجار ميرم که مگه نميتوني عينه بچه آدم وايسي که ميبينم بقيه از پشت ميزاشون بلند شدنو ميگن زلزله بود؟ زلزله بود؟ ديدي زلزله بود.... 

 

خدا جون وسط همه اين اتفاقات دست اول اين زلزله ديگه حکمتش چيه؟

آوازهاي آدميان

يک شب درون قايق دلتنگ

خواندند آنچنان

که من هنوز هيبت دريا را

در خواب مي بينم.

 

ري را - نيما يوشيج

بوق

قديم نديما يه انيميشن نشون ميداد درباره آقايي که متظر تاکسيه. يه بار وقتي بارون مياد هر چي داد ميزنه تاکسي هيچکس براش نگه نميداره و يه حالت ديگه تو هواي معموليه که تا ميگه تاکسي کلي ماشين جلوي پاش نگه ميدارن! هر چند انيميشن قديميه ولي ماجرا همچنان ادامه داره، با اين تفاوت که تو لازم نيست حتي بگي تاکسي! گاهي راننده هاي در جستجوي مسافر با ديدن آدمي که کنار خيابونه چنان با ژانگولر بازي جلوي ماشيناي ديگه ميپيچن و شروع ميکنن به بوق زدن که فکر ميکني اگه دست خودشون بود و طرفم به چشم گوسفند ميديدن همونجا از ماشين ميپريدن پايين و با يه پس گردني طرف رو مينداختن تو ماشين و دِ...برو که رفتيم‍!!!

در همين راستا امروز که داشتم ميرفتم سرِ خيابون تا سوار ماشين شم يه ماشين با ديدن من که حدود بيست قدمي مونده بود تا برسم سر خيابون نگه داشت و شروع کرد به بوق زدن. منم بي صدا و تنها جهت لب خونيِ راننده مقصد رو گفتم و اونم فهميد و بي بوق زدن منتظر موند! همينطور که ميرفتم يه ماشينه ديگه هم اومد و چون سرعتش زياد بود مجبور شد جلوي اين يکي نگه داره و......بوق! نگاهش نکردم ولي خب اونم با اعتماد به نفس به بوق زدن ادامه داد! ۵، ۶ قدمي مونده بود که ماشين برسم يه تاکسي از پشت با سرعت نزديک شد و در همين حالم دست راننده محترم رو بوق بود. فقط ابتکار عملش منو تحت تاثير قرار داد.....اومد بين من و ماشين اول ترمز کرد

انسان

اعدام بهنود شجاعي خيلي ناراحت کننده بود. عمق کينه و نفرت که وجود بعضي آدما رو گرفته خَفَت میکرد....ولي قشنگيه ماجرا حضور آدمايي بود که اون وقتِ روز (شب) بجاي تو خونه موندن و خوابيدن رفته بودن براي کسي که قبلاً نميشناختنش کاري انجام بدن، براش دعا بخونن، خواهش کنن و بشن دوست و فاميل براش! کار بزرگي بود چون مني که غصه خوردم و گريه هم کردم باز اينقدر بزرگ نبودم که همچين کاري براش بکنم و گرفتم تخت خوابيدم!

حضور مادر سهرابی که حالا با از دست دادن سهرابش نگران باقیِ بچه هاست و براشون مادری میکنه قشنگ بود، خيلي قشنگ، بزرگ و .....و بالاتر از اون، جايي خوندم که بعد از مراسم اعدام! گفته بود ما نبايد به خانواده احسان خرده بگیریم....حس ميکنم آدم بايد روح خيلي بزرگي داشته باشه که بتونه اينقدر آدماي ديگه رو درک کنه و دوسشون داشته باشه. 

اين زن در مقابل مادر احسان چه بزرگه!


سوال: کشیدن چهارپایه از زیر پای یه انسان قتل عمد نیست؟ چرا قانونِ ما طوریه که قاتل پرورش میده؟ اگه بهنود قتل غیر عمد انجام داده مادر و پدر احسان قتل عمد انجام دادن. دست این قانون درد نکنه!

آرزوی مرگ!

نمیدونم آدم باید تو چه وضعیتی باشه که آرزوی مرگ کسی رو آنچنان داشته باشه که بتونه عملیش کنه!!! نمیدونم هرکسی بگه الهی بمیره تا دلم خنک شه واقعاً میتونه مرگ اون آدمو ببینه یا نه؟ التماس ببینی و راضی نشی! گریه ببینی و راضی نشی! طناب دور گردنو ببینی باز راضی نشی! تازه خودت هم بری چهارپایه رو بکشی، که مرگو ببینی؟ که دست و پا زدنو ببینی؟ و آخرش، که خنک شی؟

یعنی خنک میشی؟ به اثر حرف و نگاه دیگران کاری ندارم. به خودت کار دارم. میخوام بدونم وقتی بر میگردی خونه چه حسی داری؟ کاش میفهمیدم. کاش میفهمیدم خنک شدی، سنگ شدی یا آب شدی! از انتقام، از کشتن و دیدن مرگ آدمی که تو کشتیش یا عذاب دیدن دستایی که حالا به خون آغشته است!

کاش میفهمیدم چه حسی داری!

عصر جمعه

چرا اينقدر خواب عصر جمعه ميچسبه؟ حتي لازم نيست جاي گرم و نرمي باشي، همين يه گوشه اتاق، يه بالش و روانداز...... بخصوص وقتي هوا همچين همچين ميره به تاريکيو حتي تو خواب و بيداريم خواب ميبينم! که ديگه با کاردکم نميشه از زمين جدام کرد.

کِی؟

کِی پينو کيو آدم ميشه براش تولد بگيريم؟!

تذکر: فکر کنم سوالم خيلي خوشبينانه بود!

واقع بينانه: يعني ميشه پينو کيو آدم بشه؟

بدبينانه: سوال نداره....پينوکيو آدم بشو نيست! 

 

حالشو بردم، حالشو ببر!

 

 

آقاي واقعاً متشخص

ما عادت نداريم فقط ايراد بگيريم! خوبيا رو هم ميگيم. امروز براي تاکسي من و سه تا آقاي ديگه بوديم. آقايي که اول وايساده بود گفت من جلو بشينم که راحت باشم.

البته منم اينکارو ميکنما! اگه من باشم و دو تا خانوم و يه آقا ميرم پشت ميشينم که آقا جلو راحت باشه و خانوما هم پشت!

ميگن با هر دست بدي از همون دست ميگيري (البته گاهي!) حکايت ماست

اگه

اگه مطلبی درباره مرگ کسی بنویسی و یکی همچون کامنتی برات بذاره عصبانی نمیشی؟ اگه تو تاکسی کنار دو تا آقای محترم! بشینی که اصلاً حاضر نباشن کمي جمع و جورتر بشينن عصباني نميشي؟

تو رو نميدونم ولي من عصباني ميشم، مثل الان 

مرگ

چی بنویسم؟ از مرگ مادر؟ از ندیدنِ ده ساله؟ از قهر و کدورت تو این مدت؟ حرف نزدن؟ نديدن؟

چی میشه گفت به فرزندی که باید تو غربت با این داغ، با همه این داغا کنار بیاد؟ با همه این حسرتا؟

بغض، افسوس، تنهايي، نفرت، داغ......

داغ و واقعاً داغ که ميسوزونه آن چنانکه مني که تجربه نکردمش سنگينيشو قبل از شنيدن خبر حس کردم

چي بگم؟

خدا بيامرزه ماله بنده خدايي که رفته، به بازمانده چي بگم؟ تسليت؟ خدا صبر بده؟

 

فقط سکوت ميکنم، سکوت سکوت سکوت 

عصباني

ميخواد عصبانيم کنه؟ ديگه نيازي نيست! قبلاً اينکارو کرده، اينبار خنده دار بود...بچه بازي!!!!

اينجا همون خود سانسوری که گفته بودم هست! کلي حرف مونده رو دلم که رو کاغذ مينويسم نه اينجا! (فحش تو دلم)

لبخند و بغض و ؟

- چریک پیر

  بیمارستان

  نگاه

  آرامش

  لبخند

- من

  تصویر

  نگاه

  خشم

  بغض

- خدا

  ؟

  ؟

  ؟

  ؟

قصه

- خب حالا یه قصه بگو.

- قصه؟ ول کن، چی بگم؟

- بگو دیگه، یه قصه بگو!

- خب خب صبر کن فکر کنم!........................... یکی بود، یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچکی نبود. یه مارمولکه بود! که تو خونه آدما زندگی میکرد تو این خونه یه خانومی بود و یه آقایی و یه بچه. بعد یه مدتی مارمولک توجهش به یه چیزی جلب شد و همش به اون فکر میکرد....همش فکر میکرد چرا وقتی خانومه اونو میبینه جیغ میکشه،بچه میبیندش چشماش برق میزنه و میدوه طرفش و آقا هم اصلاً نگاش نمیکنه، البته معلوم بود ازش خوشش نمیاد! خلاصه مارمولک قصه ما مونده بود حیرون که مگه من با اینا چیکار دارم که اینا اینجوری میکنن؟ اصلاً چیکار میتونم با اینا داشته باشم؟ من که سر و تمو بزنن میشم قد انگشت این بچه، تازه اگرم نزنن آخرِآخرش میشم دو تای انگشت این بچه! خب اینا چرا اینجوری میکنن؟

رفت سراغ یه مارمولک پیر و ازش پرسید" چرا؟" اونم گفت خانوما یا از ما میترسن یا چندششون میشه، برای آقایونم اصلاً اهمیتی نداریم و برای بچه ها هم جالبیم ولی چراشو نمیدونم. ولی تو این همه سال کشف کردم بچه اگه دختر باشه وقتی بزرگ شد ما رو که ببینه جیغ میکشه و اگه پسر باشه وقتی بزرگ بشه ما دیگه براش اهمیتی نداریم!

.

.

.

- خب بقیه اش؟

- همین تموم شد.

- اِ.....آخرش چی میشه؟

- آخر چی؟ آخر نداره. تا آخرش همینجوری میمونه.

- اِ این که نشد قصه! من قصه اینجوری دوست ندارم! آخرش با هم دوست نمیشن؟ آخرش آدما نمیفهمن اشتباه کردن؟ دوست ندارم مارمولکو بکشن یا بچه بگیردش اذیتش کنه. با هم دوست بشن،خب؟

- نه، نمیشه تو واقعیت احتمالش خیلی کمه.

- آخه این قصه است.

- خب چون قصه است مارمولکه فکر میکنه دیگه، وگرنه تو واقعیت مارمولکه حتی فکرم نمیکنه!

- اَهههه اصلاً نخواستم قصه بگی!

- جدی؟ دیگه نمیگی قصه بگم؟ خوبه

کشتت؟

کارتون قشنگی بود هرچند برای کار وسطش مجبور شدم پاشم ولی خب کلی خندیدیم. البته از دوبله مندی خوشم نیومد، خیلی اغراق شده بود. قبلا با شخصیت تر بود!! بخشی که شاهکار بود اون قسمتی بود که باک از درگیریش با غولتشن میگفت که برادرای الی با نگرانی ازش پرسیدن: کشتت؟!!!!

خیلی عسل بود

کارتون

در راستای شاد کردن خودمون و اطرافیان، امروز تو شرکت جمیعاً قراره بشینیم پای کارتون ice age 3

البته بعد از ساعت کاری

تولد

تولدت مبارک مرد! سبز باشی و سربلند

به امید سبزی و سربلندی ایران 

 

حرمت استاد

شنیدم تعجب کرده از بی حرمتی به استاد در مواجهه با شعارهایی که علیه اش دادن. نمیدونم چرا قضیه براشون عجیبه وقتی استادان دانشگاه چند ماهی تو زندان هستن و باید توی دادگاه با اون لباسا بشینن جلوی دوربین! وقتی میگن بی حرمتی به استاد بحث عمومی میشه و شامل کلیه اساتید. اگرنه که فقط باید با تعجب بگن بی احترامی به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شادی

میخواستم امروز از نیاز به شادی و امید بنویسم که تو این شرایط بهش نیاز دارم و داریم. تمام طول راه تا خونه داشتم بهش فکر میکردم که چه راهی میشه واسش پیدا کرد. یاد دوران بچگی افتادم و اتفاقات کوچیکی که باهاشون خوش بودیم (نمونه اش رو بعدا تعریف میکنم) خلاصه اومدیم اینجا که یه پیام خصوصی دیدیم برای معرفی یه وبلاگ. رفتم ببینم چیه جاتون خالی.....کلی جا خوردم! آخه برادر من ما رو چه به این حرفا.....کشتی کج؟!؟!؟!

البته دستتون درد نکنه ولی صفحه که باز شد چشمای ما هم گشاد شد...انتظار نداشتم خب! 

بنویس

لعنت به این شیطونی که رفته تو جلدم! بیخودی گیر داده یه چیزی بنویس! هی میگم نمیاد هی میگه بنویس.....اَه نمیاد نمیاد نمیاد! ول کن دیگه

میگن

اونا میگنا من فقط نقل قول میکنم! میگن:

"خواهر داشتن افراد را شادتر و امیدوارتر میکند"

هراس

هرگز از مرگ نهراسيده ام ،
اگر چه دستانش ، از ابتذال شكننده تر بود،
هراس من ـ باري ـ همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گوركن
از آزادي آدمي
افزون تر باشد
شاملو

حس آشنا

یه حسم از رفتن مشکاتیان رو قبلا تجربه کرده بودم! بعد از زلزله بم و  وسط اونهمه مرگ و نابودی و وسط اونهمه گریه و اضطراب یه ناراحتی خودشو زیاد نشون میداد....ارگ بم خراب شده بود و من ندیده بودمش! بارها شده بود وقتی کتابای تاریخی رو میخوندم و میفهمیدم بخشی از فرهنگمون از بین رفته حسرت میخوردم از اینکه نیستن و ما هم دیگه نمی بینیمشون و درکشون نمیکنیم. ولی حالا تو زمان خودم این اتفاق افتاده بود و اینبار کی رو باید مقصر میدونستم جز خودم؟

حالا باز اون حس تکرار شد. چه حس آشنایی!!

بزرگ شدیما!

با اینکه بازم چند روز قبل از شروع درس و مدرسه اضطراب داریم ولی دلیلش فرق کرده. حالا فقط به ترافیکی که با شروع سال تحصیلی شروع میشه فکر میکنیم و همین شده دلیل اضطراب قبل اول مهرمون!!! میگن دنیای کوچیکترا با دنیای آدم بزرگا متفاوته یه نمونه اش به گمونم همینه