- خب حالا یه قصه بگو.
- قصه؟ ول کن، چی بگم؟
- بگو دیگه، یه قصه بگو!
- خب خب صبر کن فکر کنم!........................... یکی بود، یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچکی نبود. یه مارمولکه بود! که تو خونه آدما زندگی میکرد تو این خونه یه خانومی بود و یه آقایی و یه بچه. بعد یه مدتی مارمولک توجهش به یه چیزی جلب شد و همش به اون فکر میکرد....همش فکر میکرد چرا وقتی خانومه اونو میبینه جیغ میکشه،بچه میبیندش چشماش برق میزنه و میدوه طرفش و آقا هم اصلاً نگاش نمیکنه، البته معلوم بود ازش خوشش نمیاد! خلاصه مارمولک قصه ما مونده بود حیرون که مگه من با اینا چیکار دارم که اینا اینجوری میکنن؟ اصلاً چیکار میتونم با اینا داشته باشم؟ من که سر و تمو بزنن میشم قد انگشت این بچه، تازه اگرم نزنن آخرِآخرش میشم دو تای انگشت این بچه! خب اینا چرا اینجوری میکنن؟
رفت سراغ یه مارمولک پیر و ازش پرسید" چرا؟" اونم گفت خانوما یا از ما میترسن یا چندششون میشه، برای آقایونم اصلاً اهمیتی نداریم و برای بچه ها هم جالبیم ولی چراشو نمیدونم. ولی تو این همه سال کشف کردم بچه اگه دختر باشه وقتی بزرگ شد ما رو که ببینه جیغ میکشه و اگه پسر باشه وقتی بزرگ بشه ما دیگه براش اهمیتی نداریم!
.
.
.
- خب بقیه اش؟
- همین تموم شد.
- اِ.....آخرش چی میشه؟
- آخر چی؟ آخر نداره. تا آخرش همینجوری میمونه.
- اِ این که نشد قصه! من قصه اینجوری دوست ندارم! آخرش با هم دوست نمیشن؟ آخرش آدما نمیفهمن اشتباه کردن؟ دوست ندارم مارمولکو بکشن یا بچه بگیردش اذیتش کنه. با هم دوست بشن،خب؟
- نه، نمیشه تو واقعیت احتمالش خیلی کمه.
- آخه این قصه است.
- خب چون قصه است مارمولکه فکر میکنه دیگه، وگرنه تو واقعیت مارمولکه حتی فکرم نمیکنه!
- اَهههه اصلاً نخواستم قصه بگی!
- جدی؟ دیگه نمیگی قصه بگم؟ خوبه