تلفنش زنگ خورد. صدای زنی بلند شد.

پیر مرد: باز چی شده؟.....باشه، الان میام خونه!

- این تلفن که زنگ میخوره تمام تنم میلرزه! اینو پیرمرد میگه بدون این که نگات کنه. خودش دوباره شماره میگیره.

- باهاش کلنجار نرو. از اتاق برو بیرون، میرم کلانتری!

گوشی رو گذاشت و گفت یه سیگار میکشم. منتظر نموند و سیگارو روشن کرد. حرفی نزدم. خیلی ناراحت بود. شاید سیگار کشیدن آرومش میکرد! تو طول مسیر مدام زیر لب غر میزد و گاهی رو پاش میکوبید و با صدای بلند یا خدا و یا فاطمه زهرا میگفت.

اول فکر کردم شاید قضیه دعوای دختر و داماده و اون خانوم دخترشه. ولی بعضی حرفا رو بلندتر میزد.

- بچه بزرگ میکنی که بشه چی؟....سی سال خلاف.....حالا وایمیسه تو روت....

یاد همسایه ای افتادم که گویا وقتی میره بیرون درو رو پسر معتادش قفل میکنه! پسری که احتمالاً قرار بود بعد مرگ پدر مرد خونه باشه حالا شده.....